تبليغاتX
آمل تک (AmolTek)
الملک یبقی مع الکفر! ولا یبقی مع الظلم ... شاید این جمعه بیاید شاید ...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ناصر عبداللهی خواننده موسيقی پاپ ايرانی ده روز پيش از رسيدن به سن 36 سالگی در تهران درگذشت.
آقای عبداللهی در بيمارستان هاشمی نژاد تهران جان باخته که بيمارستان تخصصی بيماريهای کليوی است و علت مرگ او اختلال در عملکرد مغز و ديگر اندامهای داخلی به دليل مسموميت دارويی اعلام شده است.
 
ناصر عبداللهی درگذشت...
 
ناصر عبداللهی اهل شهر بندرعباس در جنوب ايران بود و آن گونه که در گزارشها آمده، پيش از مرگ چهار هفته در بيمارستانهای بندرعباس و تهران بستری بوده است.
ناصر عبداللهی از نسل نوی خوانندگان پاپ ايرانی به شمار می رود که از يک دهه پيش بدين سو و در پی مجاز شدن موسيقی پاپ در داخل ايران وارد عرصه هنری ايران شدند.
وی با ترانه فاطمه‌ بنت‌ نبی‌ شهرت يافت که خود نيز در يکی از مصاحبه هايش آن را "جزء لاينفک‌ ذهن‌ و خاطر" خود خوانده بود.
از ناصر عبداللهی آلبومهای دوستت دارم،ب وی شرجی و هوای حوا منتشر شده است..
پدرام يكي از دوستان ناصر مينويسد : .....
.. سال 1375 توي بندرعباس واحد تبليغات ناحيه انتظامي بندرعباس سرباز بودم. اونجا يه كارمندي به اسم حسن‌عباسزاده بود كه بچه بندرعباس بود و دوست ناصر‌عبدالهي. من هم از كانال اون با ناصر آشنا شدم. اون موقع معروف نبود. اما زماني كه من ديدمش شنيدم كه تازه از خوندن توي مجالس دست برداشته و يه اُرگي هم به اسم سُلطان داشت كه مي‌گفت اون موقع يك‌ونيم ميليون مايه‌اش بود. ناصر رو براي مراسم‌هاي مختلف دعوت مي‌كرديم و ميومد برامون ميزد تا اينكه يا اون ترانه يا فاطمه معروف شد و به تلوزيون رفت و بعد هم كارش گرفت و اولين كاستش «دوستت دارم» بود كه با دكلمه پرويز پرستويي بود و تقريباً تمام ترانه‌هاش زيبا بودن. يه كلكسيون سنگ‌هاي رنگي داشت و چون شيعه شده بود خانواده‌اش كه سني بودن طردش كرده بودن. بچه بااحساسي بود و هيچ وقت خودش رو نمي‌گرفت. يه آدم به تمام معنا خاكي و البته يه هنرمند واقعي..
نوشته شده توسط خودم در ساعت 12:17 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نگاهي به پيشينه تاريخي پرچم در ايران

 

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر مي‌گردد.


در آن هنگام کاوه براي آنکه مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش‌بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شوند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشاند.


فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش‌بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگ‌هاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه‌اي ويژه بر آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبود و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران به‌شمار مي‌رفت. هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.


محمدبن جرير طبري در کتاب الامم و الملوک مي‌نويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، در ازاي 12 ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتيمتر به‌حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول مي‌شود.ابوالحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره مي‌کند. به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري روي آن باشد. هر پادشاهي که به‌قدرت مي‌رسيد تعدادي جواهر بر آن مي‌افزود. به‌هنگام حمله اعراب به ايران، در جنگي که اطراف شهر نهاوند درگرفت، درفش کاويان به دست ايشان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود شگفتي كرد و به‌نوشته فضل‌الله حسيني قزويني در کتاب المعجم "امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند."


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خودم در ساعت 19:0 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یک جوراهایی سیاست مدارها تو ایران شوخی با هولوکاست را درک نمی‌کند. یعنی این چیزی که رییس جمهور احمدی‌نژاد گفته در مورد اینکه قتل‌عام یهودیها افسانه است را خیلی کس های دیگر هم تو مقام قدرت تو ایران باور دارند و زیاد ابایی از گفتنش ندارند. ایران چندان تاریخ شناسهای درست حسابی ندارد و کسایی شان هم که کارشان درست است جرات نمی کنند در این مسایل نظر بدهند و به امثال احمدی‌نژاد بگویند که این قتل عام اتفاق افتاده است و اگر شما خبر ندارید مشکل خودتان است. حالا اگر اسراییل هم از هولوکاست سو‌استفاده تبلیغی می‌کند دلیلی بر اینکه اصل ماجرا افسانه است نیست. (دوست داشتید در ویکی‌پدیا در مورد هولوکاست بخوانید.)

بین کسانی هم که تو ایران قبول دارند که قتل عام یهودی ها اتفاق افتاده، معمولا برایشان سخت است که بفهمند چرا کشورهای غربی به این مسئله اینقدر حساسند و اینطور به گفته های امثال احمدی‌نژاد عکس العمل نشان می‌دهند. فکر می‌کنند این هم یک توطئه‌یِ یهودیها است.
در مورد همین گفته آخر احمدی‌نژاد تا حالا ۹۷۸ خبر نوشته شده است (بر اساس گوگل نیوز) و حدود ۱۰۶۹ مطلب در وبلاگهای انگلیسی نوشته شده است. توطعه پشت این واکنشها وجود ندارد. بعضی از دلایلی که این حساسیت‌ها را ایجاد می‌کنند عبارتند از:‌

۱- غرب مسیحی تا حد زیادی خود را مسئول فراهم کردن زمینه هولوکاست می‌داند بدلیل اینکه ضدیهودیگری در اروپا تا زمان جنگ جهانی دوم شایع بوده است و کسی چندان با آن مبارزه نمی‌کرد. این ضدیهودیگری کسانی همچون هیتلر را بوجود آورد. برای همین غرب نمی‌خواهد ضدیهودیگری باز هم شایع شود.
۲- گروه‌های یهودی فعالانه سعی می‌کنند که خاطره قتل‌عام یهودیها را در آمریکا و اروپا زنده نگه دارند. در خیلی از این کشورها کتابهای تاریخ مدارس شامل قسمتی راجع به این واقعه هستند. یهودیها یک گفته دارند که می‌گوید «تکرار هولوکاست هرگز». برای همین خیلی فعالانه با کوچکترین گفته‌های ضد یهودی مقابله می‌کنند.
۳- کسانی که قتل عام یهودیها را در کشورهای غربی تکذیب می‌کنند معمولا نئونازیها هستند. کله کچلهای خشنی که هیچ کس آنها را دوست ندارد. بنابراین وقتی از کسی مانند احمدی‌نژاد چنین حرفهایی می‌شنوند سریعا یک آدم خشن کله سه تیغ به نظرشان می رسد که الگوی شخصی‌اش هیتلر است و روی بازوی راستش یک صلیب شکسته هک شده است.
۴- کسانی که یک واقعیت تاریخی مثل قتل عام را تکذیب می‌کنند معمولا یا ناآگاهند یا محرک های نژاد پرستانه دارند.
۵- مهمترین کاربدی که از هیتلر در حافظه تاریخی مردم در غرب مانده‌است همین قتل‌عام یهودیها است. حالا کسی که این موضوع را تکذیب می‌کند،‌ برای مردم بعنوان مدافع جنایات هیتلر تداعی می‌شود.

چرا منکرشدن هولوکاست اینقدر ناجور است؟ می‌توانید فرض کنید که جورج بوش در تاسوعا عاشورای سال بعد بگوید که امام حسین را یزید نکشته‌است و همه‌ ماجرا افسانه ساخت ملاهاست تا مردم ایران را کنترل کنند. اگر چنین چیزی شود ملت همه تو ایران می‌گویند که بوش دیوانه شده است. حالا قضیه امام حسین مربوط به ۱۳ قرن پیش است و تمام چیزی که ما از آن ماجرا می‌دانیم تاریخ نقلی است. در حالی که در مورد هولوکاست هنوز بعضی از آدم هایی که جان سالم بدر بردند زنده هستند. هنوز کوره‌های آدم سوزی آشوویتز سر جاشون هستند و تقریبا هیچ تاریخ شناس معتبر دنیا در اینکه این واقعه اتفاق افتاده شبهه‌ای ندارد.

خیلی مهم است که مسئله اسراییل و فلسطین از قضیه هولوکاست جدا بررسی شود. اینکه کسی از اسراییل خوشش نمی آید بیاید هولوکاست را تکذیب کند تنها خود را در معرض این اتهام قرار می‌دهد که مشکلِ واقعی اش وضعیت اسفناک فلسطینیها نیست بلکه از یهودیها نفرت دارد. خلاصه اینطور بیانات تنها برای ایران تصویر بسیار منفی درست می‌کند. حداقل ۹۷۸ خبر در روزنامه‌های انگلیسی زبان در نقاط مختلف جهان در این مورد چاپ شده است. این هم برای ایران بد است و هم برای فلسطینیها. بنده خداها تمام تلاششان این است که بگویید با موجودیت اسراییل مشکل ندارند فقط می‌خواهند کرانه باختری اردن به آنها باز گردانده شود. اما با این نوع بالا بردن شعارها طرفداران اسراییل دلیل همیشگیشان برای اشغال کرانه باختری تکرار خواهند کرد که اسراییل به این سرزمینها برای دفاع از خود در مقابل کشورهای همسایه که کمر به نابودی اسراییل بسته‌اند نیاز دارد.

 
ماخذ : ژرف
نوشته شده توسط خودم در ساعت 19:1 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام

سلام سه باره ...

اگه بدونین توی این 2 – 3 هفته بر من چه ماجراها گذشت؟!!! همتون از ته دل واسم اشک می ریزین ...

آره خواهران و برادران گرامی ما توی این دو ماه دنبال انتقالیمون بودیم و با توجه به اینکه تک فرزند ذکور خانواده بودم و طبق بخش نامه انتقال نیروهای وظیفه این یه امتیاز بالا محسوب می شد ولی چون هم یگان خودمون و هم لشگر 22 بیت المقدس ( پیاده عملیاتی کوهستان ) شدیدا به نیرو احتیاج داشت بی معرفتها سنگ لای چرخ ما می ذاشتن و کلی حالمونو گرفتن بگذریم تا اینکه 3 هفته پیش رفتم پیش حاجی ( فرماندمون ) و بهش گفتم که دیگه نمیتونم اینجا خدمت کنم و یک کمی هم صدام رفت بالا و اون بنده خدا با مهربونی گفت چی شده آقای ف. شما که از سربازای صبور و خوب ما بودید بهش گفتم جناب سرهنگ دیگه خسته شدم تسویه ام رو بدین می خوام برم یه جای دیگه .... خلاصه حاجی اومد در حقم مردونگی کنه با معاونت نیروی انسانی سرهنگ ز. ( چلمنگ ترین آدم روی کهکشان راه شیری ) تماس گرفت و گفت این برادرمون رو مامور کنید به قم ( ماموریت فرقش با انتقال اینه که دردسرش کمتره و از همه بهتر اینکه چون خدمت توی قم 20 ماهه و توی سنندج 17 ماه (دیگه هیچی به خدمتم اضافه نمی شد)اما ما هی رفتیم و اومدیم دیدیم نه بابا اینا فقط دارن وقت ما رو تلف می کنن گفتیم نخواستیم همون انتقالمون بدین ما مهربونی نخواستیم...

حالا ببین چی شد : تازه آقایون چلمنگ ها متوجه شدن که ما خدمتمون کمتر از 6 ماه (4 ماه) مونده و انتقال برای کسانیه که حداقل 6 ماه خدمتشون مونده باشه !!!

دلم می خواست همون لحظه برم بیل بردارم بزنم تو سر همشون (والا!! با زندگی آدم بازی می کنن) بگذریم در یک اقدام خودجوش و بدون هماهنگی با سردار فرماندهی محترم رفتم پیش آقای ا. و سرگرد ق. بهشون گفتم جناب سرگرد! خداییش اگه راهی داره کمکم کنین اگه نه من حرفی ندارم که یه دفعه فکر کنم چیزی خورد توی سرش و ناگاه گفت پسرم!!!( وااااا ) برو پروندتو بیار ببینم چی کار می تونم برات بکنم خلاصه ما رو انتقال دادن به لشگر 17 علی ابن ابی طالب قم ( پادگان امام صادق ) .

و اما اصل قضیه مربوط به قدر دانی فرمانده در شب آخر حضورم در سنندجه . جونم براتون بگه که ما رفتیم یواشکی توی آسایشگاهمون ( چون من دیگه سرباز اونجا نبودم و حق نداشتم برم آسایشگاه ) که دیدیم امین جان و سجاد جان دو عدد چلمنگ دیگه از افسرای قرارگاه اومدن پریدن بغلم و من اندکی تغییر چهره دادم زیر فشار بی امان آنها ( برداشت بد نکنین بی زحمت امین با توام) و بهشون گیر دادم که آقا چرا این همه برگ توی حیاطه (از اونجا که من ارشد بودم و اونها بچه های مطیع ) با همدیگه برگها رو جارو زدیم و جمع کردیم بعد امین و سجاد گفتن می خوایم امشب تفریح بنماییم ما هم بی خبر از همه جا گفتیم چه عیب داره .بعد رفتن از توی یکی از سمندها بنزین کشیدن و ... خودتون بقیشو حدس بزنین ...

یه متر برگ جمع کردن و بنزین ریختن روش دوباره نیم متر برگ و بازم بنزین ریختن ....

رفتن به رسمیهای درون ساختمون گفتن اگه صدایی اومد نترسید چیزی نیست و چشمتون روز بد نبینه از برگها 5 متر فاصله گرفتیم و کبریت و ....

انفجاری که نصف شیشه های اونجا رو اورد پایین شدت انفجار به حدی بود که  سردار فرماندهی محترم لشگر! شخصا تماس گرفتن و پا شدن اومدن قرارگاه تا از نزدیک دست گل رفقای ما رو ببینن طولی نکشید که همه جمع شدن و 5 دقیقه بعد حاجی زنگ زد و به رسمیهای اونجا گفت گوشی رو بدین به ف. شرح تفصیلی ماجرا رو خواست و بعد اسم کسی رو که بنزین رو ریخت و کبریت رو زد خواست من بهش گفتم حاجی منو معاف کنید از من اسم نخواید من تا فردا یه گزارش می نویسم و مقصر خودش میاد دفتر شما. دیدم حاجی گیر داده که نه باید اسم ببری . خلاصه آخرش که دید من نم پس نمی دم گفت آقای ف. فردا صبح اول وقت گزارشت به همراه سه تا برگه تنبیه برای خودت و امین و سجاد پر می کنی می ذاری روی میزم ... 20 دقیقه بعد هم خودش پا شد اومد قرارگاه و خیلی سرسنگین بود فقط با من دست داد و جواب سلامم رو داد ولی به بقیه اخم کرد ولی به ترتیب 7 – 8 و 10 روز اضاف خوردیم و .... اینجوری از ما قدردانی شد ...

الان هم که اینجا دارم حال می کنم. همه چیز افسرا با سربازا جداست . کلی بهمون حال می دن.سرویس هم داریم که منو میاره در خونه می ذاره و صبحها هم من ( اعلی حضرت سرباز ) رو می بره پادگان .

نوشته شده توسط خودم در ساعت 19:29 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قبل از هر چیز روز دانشجو رو تبریک می گم مخصوصا به تو امین جان ! سارا! و مریم خانوم!

 

روز دانشجو مبارک

 

سلام دوباره خیلی شیرین تر از سلام یه بارست ( چی گفتم؟!! سالی که نکوست از بهارش پیداست !  حافظ زخوبرویان قسمت جز این قدر نیست  گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان ... ) وااااااااا یعنی من خل شدم؟!

ما توی الکترونیک به این می گیم Johnson  Noise   وقتی چند تا موج با فرکانسهای مختلف تداخل می کنن Duty Cycle  به هم می خوره و همون می شه که الان شده ....

بگذریم ...

و اما عشق:

به جون خداجون ! می خواستم اندک اندک در بلاگ رو تخته کنم برم دنبال یه کار نون و آب دار ولی :

امین محمد محمرضا کیانا علی آقای شجاعی آرش خان جناب کامبوزیا ... سارای عزیز مریم خانوم ستاره ثریا مانداناو .... همه دوستانی که کامنت گذاشتن و یا میل زدن و گفتن که توی بلاگفا نمی شه نظر گذاشت و نتونستیم کامنت بذاریم از همتون ممنونم خیلی خیلی مرسی ایشالله به زودی شروع می کنم به نوشتن.

ولی خودمونیم شماها هم بی کارین که تاپیکهای منو می خونین واااالله !!!! پاشین برین بخوابین پاشین که من فردا باید برم دنبال کارم توی لشگر17علی ابن ابی طالب قم .خارج از شوخی از همتون ممنونم . راستش نمی دونستم آمل تک اینقد خواننده با شعور و با مرام داره!!!!

درود و دوصد بدرود

به امید دیدار .

هی بی احساس خانوم!!! از این پیشی مامانی یاد بگیر ....

 

هی بی احساس خانوم!!! از این پیشی مامانی ید بگیر ....

نوشته شده توسط خودم در ساعت 20:31 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

خدا حافظ همین حالا ...

درست یا غلط ؟
نمی دانم !
دل من سال هاست که آموخته
شکستنش را به سرعت لبخندی فراموش کند
پا نخواهم داد به این کدورت خاموش ،
که آبستن فاصله مان روزگار می گذراند !
نادیده ماندن هایم را ورق می کنم
تا می زنم و به باد می سپارم
باشد که باران ، یاد آور ِ اشک هایم شود

نوشته شده توسط خودم در ساعت 13:51 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام

عطش من برای نوشتن و آپ کردن وبلاگم اون هم بعد از خداحافظی چند روز قبل بهونه ای (بونه قشنگتره) شد تا کمی فکر کنم که چرا تا حالا به زور هفته ای یه بار بلاگم رو آپ می کردم اما این روزها با عجله و هول هولکی دارم می نویسم و اصلا به این فکر نمی کنم که کسی اونها رو می خونه یا نه!!!

این هم یکی از اون مسایل پیچیده روانشناختی هست که آدم نسبت به هر چیزی که ازش منع بشه حریص تر می شه منم شاید چون در اعماق تفکرم به این فکر می کنم که شاید تا چند ماه دیگه نتونم بنویسم دارم با عجله تاپیک اختراع می کنم و از خودم حرف در وکنم...

نمی دونم راجع به نظریه مارکس و مارکسیزم چیزی شنیدین یا نه . باشه باشه فحش ندین نمی رم توی مسایل حاشیه و ...

من دارم ساعت به ساعت به روز تولد تنها عشقم (از نوجوونی تا حالا ) نزدیک می شم و نمی دونم بعد از جریاناتی که بین ما گذشته امسال روز تولدش چه طوری بهش تبریک بگم و چطوری سر حرف رو وا کنم.

پارسال در چنین روزهایی من توی مرخصی میان دوره دوره آموزشی خدمت سربازی بودم و دستش توی دست من بود و توی دانشگاه تربیت معلم تهران با هم قدم می زدیم و امروز من دارم به این فکر می کنم که جواب تلفنمو می ده یا نه؟!! با هام حرف می زنه یا مثل آخرین بار بهم می گه تو حرف بزن من می شنوم ...

چه سرنوشت خوبی وقتی خود خدا هم برای خوشبختیمون پا در میونی کرده

 

دعا می کنم احساسی رو که من الان دارم هیچ وقت تجربه نکنید .

به قول خودش نمی شه از ظاهر من به درونم پی برد همیشه می گفت خرداد ماهیا خطرناکن راحت نمی شه شناختشون وقتی ناراحتن می خندن و وقتی عصبانیند آروم و وقتی که همه چیز بر وفق مراده یهو به قول یکی از بچه ها (متلاطم) می شن .

تنهای بی سنگ صبور                       خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست                     موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد                            سری به تنهاییت نزد

اما  تو کوه  درد  باش                               طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همون جوری که بودی   کم میارن حسودا از حسودی

اما خودم پر شدم از گلایه          هیچی ازم نمونده جز یه سایه

خدا اگه چیزی رو از آدم می گیره جاش یه چیز خوب به آدم میده.شاید آدمیزاد اون لحظه حتی کفر هم بگه ( مثل من ) و حتی با خدا لج کنه که این چه بلایی بود سرم اومد من دیگه پیشت نمیام , دیگه نماز نمی خونم , دیگه ...

راستشو بگم من هنوز چیز خوبی جای اون چیز که از دست دادم از خدا نگرفتم شاید نوبتم نشده شاید اونم باهام قهر کرده .خدا رو شکر می کنم که دوستهای خوبی بهم داد محسن, امین, ميثم , هادی و البته س خانوم که مدت کمیه می شناسمش ( بی زحمت حرف در نیارین اون از من بزرگتره )

دیگه جون نداره دستام                آخر   قصه  رسیده

عطر تو مثل نفس بود               واسه این نفس بریده

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره ؟!!

برام دعا کنین بتونم دلش رو که به خاطر اشتباه پدر و مادرم و در حقیقت من که توی بدترین شرایط تنهاش گذاشتم, شکسته , دوباره به دست بیارم .

بازم مثل همیشه کارم پیش خدا گیره و یاد وجود بی عیبش افتادم .

.مي دونم كه وبلاگم رو مي خوني حتي نظر هم میدی می خوای بگم کجاها؟؟ .همیشه بهت گفتم که نمی تونی چیزی رو از من مخفی کنی یادته؟حالا اگه این پستم رو هم می خونی بهت می گم :

**********************************

باش تا بهتر و بهتر باشم! باش تا از این همه سر باشم ...

"تولدت مبارک عزیزم!" هزار سال زنده باشی ...

شب و روز پیش منی , تو هنوز پیش منی , تو هنوز تو سفره دل درویش منی

*********************************

 

ابرای پاییزیه دلگیر من                         جوونترای  چهره  پیر   من

چشمای من بی خبرای ساده               منتظرای دل به جاده داده

مردمکاتون به کجا ذل زدن؟           باز مژه هاتون به کجا پل زدن؟

کاش کی بدونید که دارم هنوزم      از اشتباه قبلیتون می سوزم

یکی از بچه های آموزشی توی دفترم نوشته بود:

در تابستان! تن من از تو کمی گرم تر است

در پاییز! روی من از تو کمی زرد تر است

در زمستان! دست من از تو کمی سردتر است

اما در بهار! دل من از تو کمی سبزتر است

 

I want to kiss your smile in the rain

 wanna to call the stars down from sky

wanna to be your shadoow ...

نوشته شده توسط خودم در ساعت 16:30 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام دوستان عزیز

من دفعه اولی که وبلاگ انوشه انصاری رو خوندم خیلی خوشم اومد توی خاطرات سفر به ماه سفینه سایوز مطالبی نوشته بود که من خیلی لذت بردم ... دلم می خواست اینجا یه چند تا از خاطراتش رو بنویسم اما زبان وبلاگش انگلیسی بود و من راستش رو بگم حوصله ترجمش رو نداشتم .اما دیروز متن فارسیش رو گیر اوردم که عالی ترجمه شده بود و براتون اینجا پیست کردم تا بخونید و حال کنید مخصوصا خانومها ...

 

خاطرات انوشه انصاری (فضانورد) در سفر به ماه ... 

 

بهای یک رویا  (14سپتامبر)

  شما حاضرید چقدر برای تحقق رویاهای خودتون بپردازید؟ آیا رویای شما ارزش حقوق یک ماه شما رو داره؟ یا شاید حقوق یک سال؟ شاید بهای اون به اندازه پس‌اندازی باشه که برای دانشگاه فرزندتون کنار گذاشتید. آیا به اندازه تمام حقوق بازنشستگی شما می‌ارزه؟ به از دست دادن عضوی از بدنتان چه طور؟ آیا ارزش اون رو داره که برای آن بمیرید؟ قیمت واقعی یک رویا راستی چقدره؟

من جوابی برای این ندارم اما فکر می‌کنم پاسخ این پرسش برای هر کسی متفاوت باشه. خود من ، همیشه آماده بودم و هنوز هم هستم که زندگی خودم رو برای تحقق رویاهام فدا کنم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خودم در ساعت 14:41 | لینک  |