سلام عليكم و رحمه الله و بركاته!!!
سلام چون قول داده بودم خاطرات دوران آموزش رو بنويسم اين كار رو انجام دادم .
سعي مي كنم به تفكيك تاريخ اين كا رو بكنم .
4شنبه 17 شهريور 1384 امروز با هر بدبختي كه بود تونستم علي رغم مشكلي كه گروه الكترونيك دانشگاه كردستان و شخص آقاي دكتر مالمير مدير اداره آموزش دانشگاه ( خدا دانشجوها رو از دستش خلاص كنه !) با بي توجهيش برام درست كردن، گواهي مدركم رو بگيرم تا براي نظام وظيفه پست كنم اين در حالي بود كه تنها سه روز براي پست كردنش فرصت داشتم .همون روز 17 ام با يكي از دوستان بسيار خوبم " محسن عزيزي پور" رفتيم اداره پست و كل مدارك رو پست كردم.
مي دونستم كه تاريخ اعزام مشمولين ديپلم به بالا اوايل ماههاي زوجه و نزديكترين ماه زوج براي من آبان ماه بود . كارهام رو راست و ريست كردم و سايت آمل تك رو هم سپردم به محسن و منتظر شدم تا نامه ام از نظام وظيفه تهران بياد . 28 ام شهريور نامه اول اومد و بهم گفتن كه صبر كنم تا نامه دوم و محل آموزشيم معلوم بشه، يك سفر هم به كرج رفتم كه جاتون خالي بهترين سفر عمرم بود!!! 25 مهر در حاليكه خيلي نگران بودم ( چون ديگه وقتي نمونده بود ) نامه دوم اومد و توي اون محل مراجعه نوشته شده بود :" اداره وظيفه عمومي سنندج" اول خوشحال شدم كه افتادم همينجا ( من بچه مازندرانم و شهر من آمل، اما ساكن سنندجم! چرا؟! بماند!) اما بعد از مراجعه به معاونت وظيفه عمومي تازه فهميدم كه كد محل آموزشم 185 و اونجا كسي بهم نمي گفت كه كجاست! مي گفتن محرمانه است . نمي دونم اين چه مسخره بازي ايه!!!
فرداش دوباره سفري به كرج داشتم ( براي خداحافظي!) و 29ام برگشتم سنندج تاريخ اعزام 1 آبان (يكشنبه بود ) من شنبه با بچه ها خداحافظي كردم و بنابه توصيه دوستان موهام رو نزدم ( مي گفتن شايد برين و برتون گردونن مثل دوره هاي قبل )
بقيه مطالب رو در وبلاگ دوره ۱۴۶ بخونين (http://www.dore146.blogfa.com)
دوستان با سلام مجدد
مدتيه كه از آموزشي برگشتم اما دل و دماغ نوشتن نداشتم .
امشب هم كه مصادف شد با عيد سعيد قربان تصميم گرفتم تا يه چيزهايي بنويسم البته در ابتدا عيد پربركت قربان رو به همه دوستان مهربانم تبريك مي گم. اين مدت كه وبلاگ رو ول كردم ظاهرا خيلي سوت و كور بوده به هر حال ...
شايد به زودي خاطرات دوران 45 روزه دوره آموزش نظاميم رو براتون بنويسم . خدا وكيلي اينقدرام كه ميگن بد نيست .(افتضاحه!!!)
اولا اينكه نظرم خيلي در مورد سپاه عوض شد . اونجا كه ما بوديم ( پادگان رزم مقدماتي شهداي نزسا كرمانشاه ) واقعا همه مربيها، تحصيل كرده و فهيم بودن و ما سر كلاسهاي سياسي اجازه داشتيم هر نوع اظهار نظري حتي خلاف ميل اونها داشته باشيم .مكانش تميز و با حال بود ، امكاناتش هم خيلي خوب بود .فرقش با دانشگاه فقط خاموشي شب و نگه داشتنمون به زور بود!!! هرچند 5شنبه جمعه ها مي رفتيم مرخصي توشهري!، انصافا خيلي خوب بود و اصلا فكرش رو نمي كردم .
به هر حال اونجا زواياي تازه اي روبروم باز شد و احساس مي كنم يك كمي بزرگ شدم . البته خيلي شانس هم اورديما (نزسا = نيروي زميي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي)دوستان باحال و با مرامي هم اونجا پيدا كرديم از بچه هاي اهواز و ايذه و دزفول و آبادان و... دلم واسه همشون تنگ شده واسه فرزام فهيم ( مكانيك )، جواد شهولي (نرم افزار) ، محسن چيني كار(نرم افزار ) مسعود خادم ( الكترونيك ) امير دشت كار ( نرم افزار ) احسان ورشو ساز ( الكترونيك) عليرضا خزلي ( بهداشت عمومي) احسان ( نرم افزار) اسد الله صالح پور(زيست شناسي) يادش بخير، شبها و خاموشي و تلويزيون نگاه كردن تا نصف شب ، دودر كردن نگهبانيها و قهرها و آشتيها و دعواها و لاپوشوني ها و زيراب زدن ها و سركار گذاشتن دژباني و بهداري و آمبولانس ، شامگاهها و صبح گاهها و رژه و...!!! و فرمانده گروهان جناب سروان امير حسين جوادي و جانشينش آقاي شاه علي ( از بامرام هاي روزگار كه خيلي اذيتش كرديم )اونجا همه بالاي ديپلم بودن گردان ما 6 تا گروهان داشت كه همه فوق ديپلم و ليسانس بودن گردان 2 هم بچه هاي فوق ليسانس و دكتر بودن ، گردان سوم هم بچه هاي امريه بودن كه بيشتر از همه حال مي كردن.
سعي دارم انشاءالله اگه تونستم خاطرات اين مدت رو بنويسم تا هم يه يادگاري از دوره 146 پادگان شهدا باشه و هم يه راهنمايي براي بقيه دوستاني كه قصد اعزام به خدمت مقدس!!! سربازي رو دارن.
اگه دوست داشتين اين كار رو انجام بدم ميل بزنين يا اينجا نظر بدين.فعلا باي (ببخشيددددد خداحافظ شما التماس دعا!!!)
